تبليغاتX
سيم سام سام سيم سام سيم

سيم سام سام سيم سام سيم

درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

نويسندگان :

دوستان

موضوعات :


آمار وبلاگ :

كد جاوا :

نيمي مار نيمي ماهي


فكر مي كنم بدونيد كه مولانا در زمان مغولها بوده است.

كسي گفت:«در گذشته اين كافران بودند كه بت ها را مي پرستيدند و در پيشگاه آنها نماز مي گزا ردند اما اكنون ما اين كار ها را مي كنيم به پا بوسي مغول ها مي شتابيم.در پيشگاه آنها سجده مي كنيم و با اين همه خود را مسلمان مي دانيم. از اين گذشته بت هاي بسياري در درون خود داريم.بت هايي تراشيده شده از كينه و رشك كه از آن ها فرمان مي بريم.آري ما در اندرون و بيرون خود بت پرستيم.»

مولانا گفت:«اما چيز ديگري نيز در اين ميان است.شما از ته دل مي دانيد كه اين كار ها زشت و نا پسند است.كسي آب شور را مي شناسد كه از آب شيرين نوشيده باشد.خداوند در اندرون شما نور ايمان تابانده و از اين رو شما اين كارها را زشت مي دانيد وگرنه بسياري از آدم هاي بي درد از اين كا رها رنج نمي برند و از آنچه كه هستند خوشحال و شادمانند.

خداوند آفريدگان را سه گونه افريد:يكي فرشتگان كه خرد مادر زادند و براي بندگي و فرمانبرداري آفريده شده اند.فرشته پاك است پس اگر گناهي از او سر نزند هنري نكرده است.

گونه ي ديگر حيواناتند كه سراسر از شهوت ساخته شده اند و از خردكوچكترين بهره اي ندارند.

گونه ي سوم از آفريده ها انسان بينواست.همان آفريده اي كه ساخته شده است از خرد و هوس.نيمي فرشته نيمي ديگر حيوان؛نيمي مار نيمي ماهي.ماهي او را به سوي آب مي كشد و  مار به سوي خاك.او هميشه اينگونه در كشاكش و نبرد است.

در ميان آدميان نيز گروهي آنچنان خرد ورزيده اند كه سراسر فرشته گشته اند آنها پيشوايان و پيامبرانند.گروهي ديگر هوسهايشان بر خودشان پيروز شده و همگي حيوان گشته اند.گروه ديگر نيز در كشاكش مانده اند.آنها كساني هستند كه در درونشان درد و ناله و دريغ موج مي زند و هرگز از زندگاني خود خرسند نمي شوند.از يك سو مردان خدا مي خواهند آنها را به جايي برسانند و همچون خود كنند و از سويي ديگر اهريمنان نيز كمين كرده اند تا آنها را به سوي خود بكشند.

 



نوشته شده توسط سامی | لينک ثابت |جمعه بیست و ششم بهمن 1386|

اول از همه «مقدمه»


فكر ميكنم  حتماً اونايي كه شيفته ي مولانايند اينارو خونده يا شنيده باشن اما اونايي كه زياد با مولانا آشنا نيستند شايد با اين چند تا حكايت شيفته ي مولانا بشن و مثل من كه تازه تقريباً با مولانا آشنا شدم بيشتر جوياي مولانا بشن تا بيشتر با آن بزرگ مرد آشنا بشند.البته من زياد تو جزئيات نميرم.

 

مقدمه كم بود اما به هر حال مقدمه بود.

 



نوشته شده توسط سامی | لينک ثابت |دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386|

اولين حكايت رو با ليلي و مجنون شروع ميكنم


روزي مجنون آهنگ ديار ليلي كرد.با بيقراري بر شتري سوار شد و با دلي لبريز از مهر به جاده زد.در راه گاه خيال ليلي آنچنان او را با خود ميبرد كه شتر را از ياد مي برد.شتر نيز در گوشه ي آبادي بچه اي داشت.او هر بار كه مجنون را از خود بيخود مي ديد به سوي آبادي باز مي گشت و خود را به بچه اش مي رساند.مجنون هر بار كه به خود مي آمد در مي يافت كه فرسنگها راه را بازگشته است.او سه ماه در راه ماند.پس فهميد كه آن شتر با او همراه نيست.او را رها كرد و پاي پياده به سوي ديار ليلي به را افتاد.

اميدوارم از اين كوتاه حكايت لذّت برده باشيد. تا هفته ي ديگه خدانگه دار.



نوشته شده توسط سامی | لينک ثابت |دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386|